تبليغاتX
دیکتاتور به گوش باش، این ملت بیداره
درگذشت نيکو خردمند، بانوی مهربان سينمای ايران


خانم نیكو خردمند بازيگر دوست داشتنی سينماي ايران شامگاه گذشته ـ 25 آبان ماه ـ از دنيا رفت. نيكو خردمند كه 27 شهريور ماه در جشن خانه سينما مورد تجليل قرار گرفت، متولد 1311 در تهران است و فعاليت هنري‌اش را از سال 1337 با گويندگي در راديو آغاز كرده و از سال 1339نيز در دوبله مشغول بوده است. وي كار بازي در سينما را از سال 1369 با فيلم «پرده آخر» به كارگرداني «واروژ كريم مسيحي» آغاز كرد كه اولين نقش آفريني او در سينما سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش دوم زن در نهمين جشنواره فيلم فجر را برايش به ارمغان آورد. اين بازيگرهمچنين سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش دوم زن در دوازدهمين جشنواره فيلم فجر را براي فيلم «بازيچه» دريافت كرد و براي فيلم «غزال» نيز نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر نقش دوم زن در چهاردهمين جشنواره فيلم فجر شده است. نيكو خردمند پس از سالها كم‌كاري در بيست‌وچهارمين جشنواره فيلم فجر، با فيلم‌هاي « پرونده هاوانا»،«كافه ستاره»و« چند مي‌گيري گريه كني» حضور داشت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:37  توسط وطن  | 

هموطن بسیجی ام متشکرم !
>
> من يک دختر 16 ساله ام و در13 آبان( روز دانش آموز) که احساس مي کردم روزي متعلق به من است مي خواهم از تمامي آنچه تو امروز مانند يک آموزگار به من آموختي تشکر کنم .
>
> من از تو تشکر مي کنم نه بخاطر ضربات باتومي که بر بدن من زدي ، که دردش را دوست دارم و هر زمان که نگاهي به زخمهايم مي اندازم بزرگتر مي شوم .
>
> از تو تشکر مي کنم نه به خاطر حلقه اشکي که در چشمان مادرم ديدم ، وقتي که در مقابل برادر خردسالم به او دشنام هاي رکيک مي دادي .
>
> از تو تشکر مي کنم نه به خاطر لگدي که بر کمر مادر بزرگ هفتاد ساله ام زدي (تازه دو ماه از جراحي کمرش گذشته بود . )
>
> از تو تشکر مي کنم نه به خاطر اينکه در يک کلاس عملي جامعه شناسي مفهوم حکومت ديني ، قانون اساسي ، مردم سالاري ، عدالت و .... را برايم معنا کردي .
>
> از تو تشکر مي کنم چون به رشد جنبش سبز کمک کردي . کينه اي که در دل من و تمامي هموطنان سبزم کاشتي به ما توان استقامت و همبستگي مي دهد .
>
> از تو تشکر مي کنم چون تمامي آنچه حکومت جمهوري اسلامي 30 سال شعارش را داده بود ، را تو زير سوال بردي نه ما !
>
> و از تو مي خواهم که باز هم مرا بزني ، به مادرم دشنام دهي ، و .... تا جنبش ما به بلوغ کامل برسد . من و جنبش سبز با هم بزرگ مي شويم و مي دانم که ما پيروزيم. و زماني که ما پيروز شويم ، مطمئن باش که با تو و خانواده ات آن نمي کنيم که تو با ما کردي ، زيرا تو هم از ما بودي !!!!!!
>
> سبز باشي چون جوانه و سبزه نه مثل لجن !
>

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:28  توسط وطن  | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:8  توسط وطن  | 

لطفا فقط میرحسین بخواند
Share
Today at 12:40pm
سلام آقای میرحسین،
همین الان با خانه تماس گرفتم، به مادرم گفتم که مواظب خواهرم باشد، مبادا در خیابان برود. ما شما را دوست داریم، به شما رای دادیم، اما خواهرم فقط بیست سالش است. نگران من نیستند، من اینجا در امانم.

آقای میرحسین، الان با خانه تماس گرفتم، خواهرم را از درگاه برگرداندم، صدای دعوایش با مادرم می آمد. ما شما را دوست داریم. اما خواهرم فقط بیست سالش است. من اینجا در امانم.

آقای میرحسین، الان با خانه تماس گرفتم، خواهرم نبود. آقای میرحسین، مادر من یک آدم معمولی است. من هم، خواهرم زیاد معمولی نیست، ما قرتی صدایش می کنیم. دوازده ساله که بود مادرم می گفت می ترسم این مثل شما پی درس و کتاب نرود. فقط فکر کفش و لباس است آخر. خواهرم دانشگاه رفت، اما از کفش و لباسش کم نکرد. ما قرتی صدایش می کنیم. عزیز دردانه خانه است. آخر ته تاقاری است. راستی آقای میر حسین، شما فرزند چندم خانواده هستید؟ شما هیچ وقت از ترس جان خواهر کوچکتان کوتاه نیامدید؟ هیچ وقت از آخرین خداحافظی ها، از آخرین کلمات نترسیدید؟ آقای میرحسین، شما هم گاهی می ترسید؟ ما خیلی می ترسیم. ما آن روز که اینجا جمع شدیم و در این کشور وایکینگ ها ستاد موسوی تشکیل دادیم کمی ترسیدیم، روزی که رای مان خوانده نشد و مردم در ایران به خیابان رفتند کمی بیشتر ترسیدیم. روزی که آقای خامنه ای آشوبگرمان خواند، اسمهامان را حتا در پروفایلها عوض کردیم. ما شما را دوست داریم آقای میرحسین، فقط کمی می ترسیم. شما تا حالا نترسیده اید؟

آقای میرحسین، الان با خانه تماس گرفتم. مادر من که یک زن معمولی است، گریه کرد و گفت هر شب کابوس می بیند، از کلمه اصلاحات که استفاده نکرد، اما گفت که همه چیز تمام شد. آقای میر حسین، مادر بزرگ من هم یک آدم معولی بود، طاغوتی بود. عاشق شاه بود و تشریفات. مادر بزرگم معلم بود. می گفت من شاه را بیشتر دوست داشتم، اما حالا لااقل می توانیم رای بدهیم. آن موقع ها که مادر بزرگم رای می داد آخر رای ها شمرده می شد. شاید برای همین وقتی امام مرد مادر بزرگم حتا گریه کرد. مادر بزرگم هم نمی داند اصلاحات چیست. آقای میرحسین، الان با خانه تماس گرفتم، با خواهرم صحبت کردم. چیز هایی می گفت، اما خیلی واضح نبود. می دانست انگار که یک جای کار غلط است، می داند که اگر خانه بماند، سالهای سال باید بر سوگ چیزی که نمی داند چیست سیاه بپوشد. گفت دارد می رود به خیابان. گفت مادرم را قسم داده که خانه بماند. من اینجا در امانم. اینجا به بیست ساله ها نگاه می کنم، غرق رحمتند انگار. هیچ نگرانی و دغدغه ای ندارند. گاهی از بیکاری ابروهایشان را سوراخ می کنند، کاهی لبشان را. و من فکر می کنم کدام نسل بهای این سبکبالی بیست ساله ها را داده، که می دانم بی بها نمی شود. اینجا آقای موسوی، برای دموکراسی رای می دهند. خون نمی دهند. اینجا نیمه تابستان است، در اتوبوس ها بوی الکل و شکلات می آید، آنجا در اتوبوس ها بوی عرق دموکراسی می آید که سالهای سال برای نفس کشیدن تقلا کرده. آنجا مادر من، نماز نمی خواند، اما برای دموکراسی، خواهرم را قبل از رفتن از زیر قران رد می کند. خواهرم گفت وضو گرفته که اگر بر نگشت، پاک از دنیا برود. آقا موسوی، شما تا حالا احساس ضعف کرده اید؟ تا حالا از ضعف گریه کرده اید؟ ما در خانواده مان زیاد گریه می کنیم. خانواده ما یک خوانواده پر از زن است که در طول نسلها یاد گرفته به جای روزنامه و کتاب، از غریزه اش پیروی کند. خانواده ما برنامه اقتصادی شما را نخوانده بود، اما لبخندتان را که از جنس خاتمی است، و راه رفتنتان را که از جنس امام است، می بیند و بر آن اشک می ریزد. اما امروز که به خانه زنگ زدم کسی گریه نمی کرد. ما یک خانواده معمولی هستیم آقای میر حسین. یک خانواده معمولی که امروز فرزندانش را به خیابان می فرستد. آقای موسوی، خواهرم فقط بیست سالش است، لطفا بمانید.
آقای میرحسین، همین الان با خانه تماس گرفتم، خواهرم در خیابان است، من هم دارم می آیم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:44  توسط وطن  | 

اهل تهرانم

روزگارم بد نیست
چاه نفتی دارم
پول گازی
سر سوزن عقلی
رهبری دارم
بهتر از گاو دوان
دوستانی ،دستشان داغ ودرفش
وسخنگویی که همین نزدیکیست
لای این شب بوها
گوییا میشاشد
پای آن کاج بلند
اهل تهرانم
ازهمان روزکه خوردم پپسی
توی میدان ولیعصر شدم تهرانی
............ ......... ......... .......
اهل تهرانم
پیشه ام حرافیست
گاه گاهی قفسی میسازم توی اوین
تا به آواز جوانی که در آن
زندانیست
غم بدبختیتان تازه شود
چه خیالی،،،،چه خیالی میدانم
همشون بیجانند
خوب میدانم
حاصل دولت من بی نانیست
............ ......... ......... ...
من مسلمانم
برسرم هالهءنور
جانمازم پرچم
مهرم زور
قصر سجاده من
من وضو باخون
مردم پیروجوان میگیرم
من نمازم را پی تکبیرةالحرام
فقیه

پی قدقامت شورای نگهبان خواندم

کعبه ام بر لب چاه
کعبه ام درتوی
جمکران افتادست
کعبه من مث یک زندانی
میرود راه براه
میرود بند ببند
حجرالاسود من
کلهء تاروسیاه اوباماست


اهل تهرانم
نسبم شاید
برسد
به یه هندونهءکالی در چین

نسب من شاید
به پسر عمه چاوز برسد
رهبرم بیخبر از خواب پرید
جنّتی زیبا شد
مرد بقال از من پرسید
چند مثقال کراک میخواهی
من ازاو پرسیدم
رأی مفت سیری چند


nemidonam az kiye amma khayli jaleb bod :)


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:40  توسط وطن  | 

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

« دکتر علی شریعتی»
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:37  توسط وطن  | 

شنيدم در زمان خسرو پرويز

گرفتند آدمي را توي تبريز

به جرم نقض قانون اساسي

و بعض گفتمان هاي سياسي

ولي آن مرد دور انديش، از پيش

قراري را نهاده با زن خويش

که از زندان اگر آمد زماني

به نام من پيامي يا نشاني

اگر خودکار آبي بود متنش

بدان باشد درست و بي غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار

بدان باشد تمام از روي اجبار

تمامش از فشار بازجويي ست

سراپايش دروغ و ياوه گويي ست

گذشت و روزي آمد نامه از مرد

گرفت آن نامه را بانوي پر درد

گشود و ديد با هالو مآبي

نوشته شوهرش با خط آبي:

عزيزم، عشق من ، حالت چطور است؟

بگو بي بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسي، خوب بشنو

ملالي نيست غير از دوري تو

من اين جا راحتم، کيفور کيفور

بساط عيش و عشرت جور وا جور

در اين جا سينما و باشگاه است

غذا، آجيل، ميوه رو به راه است

کتک با چوب يا شلاق و باطوم

تماما شايعاتي هست موهوم

هر آن کس گويد اين جا چوب دار است

بدان اين هم دروغي شاخدار است

در اين جا استرس جايي ندارد

درفش و داغ معنايي ندارد

کجا تفتيش هاي اعتقادي ست؟

کجا سلول هاي انفرادي ست؟

همه اين جا رفيق و دوست هستيم

چو گردو داخل يک پوست هستيم

در اين جا بازجو اصلن نداريم

شکنجه ، اعتراف، عمرن نداريم

به جاي آن اتاق فکر داريم

روش هاي بديع و بکر داريم

عزيزم، حال من خوب است اين جا

گذشت عمر، مطلوب است اين جا

کسي را هيچ کاري با کسي نيست

نشاني از غم و دلواپسي نيست

همه چيزش تمامن بيست اين جا

فقط خود کار قرمز نيست اين جا


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:36  توسط وطن  | 



مقصد به سوي خدا


قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد

و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا

سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .

مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و

بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:33  توسط وطن  | 

برای دل کوچکم گریه کن
به دریا قسم
که من بی قرارم بیا یار خوبم
کنارم بیا
برایم حکایت کن ازعشق
از زندگی از شکفتن
تو خوبی
تو خوبی ومن عاشق خوب بودن
کنارم بمان و با چشمهای
که زیباترین رنگ دنیا ست
نگاهم کن هر روز
که من با نگاهت
به قلبت سفر می کنم
برای دل کوچکم گریه کن
که من سخت بی تابم امشب
کنارم بیا
مرا هم صدا کن
بیا آسمان را بجویم
و بیداری لحظه ها را
کنارم بیا
بیا تا که باران ببارد
و دنیای ما را طراوت بگیرد
بیا سبز باشیم
و سبزینه ها را بکاریم
برای دل کوچکی گریه کن
که خواهان دریاست
که پرواز را دوست دارد
که آ بی ترین شعر خود را
فقط با امید تو ای عشق زیبا
برا ی دلت می سراید
برای دل کوچکی گریه کن
که دلتنگ آری دلتنگ و تنهاست
برای دل مهربانی
که با هرچه خوبیست
تو را دوست دارد
تورا تا ابد دوست دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:0  توسط وطن  | 

وقتی این سطور رو از برتولت برشت می خوندم به بسیجی ها و به مردمی فکر می کنم که واقعاً فکر می کنند دور سر احمدی نژاد هاله ی نور دیده شده و به مردمی که پای حرفای علی خامنه ای و امثال او زار می زنند
:


 دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد :

  اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند

توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند

همه جور خوراكي  توي ان ميگذاشتند

مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد

هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند

براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند

چون كه

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است

براي ماهي ها مدرسه ميساختند

وبه انها ياد ميدادند

كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلي ماهيها اخلاق بود

به انها مي قبولاند ند

كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند

به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند

اينده يي كه فقط از راه  اطاعت به دست مياييد

اگر كوسه ها ادم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند

ته دريا نمايشنامه يي روي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند

همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار

ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند

در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت

كه به ماهيها مي ا موخت

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:23  توسط وطن  |